به قـــولِ زنده یاد حسین پناهی :

می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه می شد


 بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود

 بدتـرین دشمنانم، خواهرو برادرهای خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

 و معنای خداحافـظ، تا فردا بود…!

تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت

زوووووووو.....

تمرین روزهای نفس گیر زندگی بود.

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید...

 روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..

این آینده کدام بود که بهترین روزهای

 عمر را حرام دیدارش کردم؟ 

به قـــول ارنستو چه گوارا :

دستم بوی گل می داد

مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...

اما هیچ کس فکر نکرد که شاید

یک گل کاشته باشم .

به قـــولِ پروفسور حسابی :

یکی از دانشجویان پروفسورحسابی به ایشان گفت:

شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید 

 من که نمی خواهم موشک هوا کنم

می خواهم در روستایمان معلم شوم.

پروفسور جواب داد: تواگر نخواهی موشک هواکنی

 و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو

نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی ازشاگردان

 تو درروستا، نخواهد موشک هوا کند

به قـــولِ والت ویتمن :

زندگی به من آموخت؛

بودن با کسانی که دوستشان دارم،

 از همه چیز با ارزش تر است.

ساینا رئوفی