پدرگفت:"هیس!"

پسرک ساکت نشست وپدردعایش رابلندبلندخواند:

"خداجان"

اگریک باردیگرکودکم بکنی ,

به حرف بزرگ تر هایم گوش میدهم.

دیگر توی لباس دوستم سوسک پلاستیکی نمی اندازم.

شب ها زودمیخوابم وتا دیروقت تلویزیون نگاه نمی کنم.

به مادرم درخریدخانه کمک میکنم .

موی خواهر کوچولویم را نمی کشم .

با برگ کتابهایم قایق درست نمی کنم .

اسباب بازی هایم را همان روز اول نمی شکنم "

وآن وقت آرام دردلش گفت :

"خدا جان ,متشکرم که قرارنیست یک باردیگرکودکم بکنی!!!"

"برگرفته از کتاب :دفترخاطرات نوشته :آتوساصالحی -مژگان کلهر"