وقتی سکوتِ دهکده فریاد می شود

تاریخ ، از انحصارِ تو آزاد می شود

تاریخ، یک کتاب ِ قدیمی ست که در آن

از زخمهای کهنه ی من یاد می شود


از من گرفت دخترِخان هرچه داشتم

تا کی به اهلِ دهکده بیداد می شود؟

خاتون! به رودخانه ی قصرت سری بزن

موسی، دل ِ من است که نوزاد می شود

با این غزل، به مـُلک ِ سلیمان رسیده ام

این مرد ِ خسته، همسفر ِ باد می شود

ای ابروان ِوحشــی ِتو لشکر ِ مغول!‏

پس کی دل ِ خراب ِ من ، آباد می شود؟

در تو هزار مزرعه، خشخاش ِ تازه است

آدم به چشمهای تو معتاد می شود