میان قصه های قدیمی قصه ای بود که خیلی دوستش داشتم ...

قصه پرنده و درخت ...

یادم هست همیشه مادربزرگم شبهایی که قراربود برایم قصه ای بگوید اول از همه همین قصه را میگفت ....


خدا درخت را که آفرید ... دید درخت بدون پرنده درخت نیست .... درخت دلش گرفت .... خدا پرنده را که آفرید دید پرنده بدون هوای تازه پرنده نیست !!!! خدا میان هوای تازه پرنده را پرواز داد ... پرنده رفت ... رفت ... رفت .... وقتی که برگشت دل پرنده هم گرفته بود .... خدا برای او غروب آفرید ... پرنده با دل گرفته اش میان سایه روشن غروب در آشیانه اش به خواب رفت ... تمام روز نه شاخه درخت را کسی شکست ... نه بالهای پرنده را کسی به سنگ بست ....

عزیزکم !خدا اگر درخت آفرید ... اگر پرنده آفرید ... اگر غروب آفرید ... اگر هوای  تازه آفرید ...... به خاطر تو بود ... خدا  تمام چیزهای خوب را برای بچه های خوب آفرید ...