پشت میز ریاستم لم داده بودم... پیرمرد مدتی بود منتظر موافقت من با درخواستش بود
چهره آرامش مجبورم کرد خیلی معطلش نکنم. موافقتنامه رو با غرور امضاء کردم
و از اون جایی که حدس می زدم خوندن و نوشتن بلد نباشه به جوهر روی میز اشاره کردم
و بهش گفتم که اثر انگشتش روی نامه لازمه... با متانت خاصی قلم زیباشو از جیبش بیرون آورد
و با خط خوشی نامش رو  نوشت و امضاء کرد!!! کمی خودمو جمع و جور کردم و مجذوب خط خوشش بودم
 که نامش توجه ام را جلب کرد... معلم کلاس اول دبستانم بود
فراموش نکن موفقیت امروزت را اول از همه مدیون لطف خدا بعد محبت پدرو مادرتو بعد هم
معلم های دلسوزی هستی که شاید با زحمت اسمشون را یادت بیاد.(ش.گلزار)