روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و

 مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش

همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به

او وارد امده است . فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!


خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان

 بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی

بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است !

فردا شروع به کار خواهم کرد!     (وبلاگ دبستان دخترانه تزکیه آورگان)