کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد وبی درنگ

به سمت قلک کوچکش که زیر تخته خواب بود رفت.همه ی

خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد.پولهای خرد را که

هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت وبا سرعت

 از خانه بیرون رفت.وارد مغازه شد.با ذوق گفت:

-ببخشید اقا یه کمربند می خواستم.

-کمربند؟

-بله اقا.آخه فردا روز تولد پدرمه.

-به به مبارکه.چه جوری می خوای؟چرمی باشه یا معمولی؟

پسرک چند لحظه فکر کرد بعد گفت:

-فرقی نداره.فقط........فقط.........دردش کم باشه

                                                       محمد رضا آتشین صدف