بـر نیـزه روی پا ی خــودت ایستاده ای

مردی شدی برای خودت ایستاده ای

مـثـل بـزرگـهای قبـیـله چـه بــا غرور

بـر پـای ادعـای خـودت ایـسـتاده ای

شانه به شانه همه سـرهای قافله

هـمراه مـقـتـدای خودت ایستاده ای

تو پـای به پای اکبر و عباس بر سنان

تنـها بـه اتـکای خـودت ایـستاده ای

ذبـح عـظیـم بـت شـکـن پـیــر کـربلا

در ودای مـنای خـودت ایـستـاده ای

ای خضرتشنه کام دراین گوشه کویر

بر چـشمه بقـای خودت ایستاده ای

ما بـیـن نـاقـه هـای من وعـمه زینبت

در مروه و صفای خودت ایـستاده ای

را ست چگونه بر سر نی بند میشود؟

بی شک توبا دعای خودت ایستاده ای

در آسـمان ابـری سنـگ و کلوخ شهر

بـا سـعـی بالـهای خودت ایستاده ای

پیـش سپـاه ابـرهــهِ عـابـران شــام

مانند کعــبه جـای خـودت ایستاده ای

مـن را دعـا کن از سر نی کودک رباب

در محضـر خـدای خـودت ایستاده ای

وحید قاسمی