پسرک خسته شده بود / چشم هاش را به سقف سفید بیمارستان کوبید / دلش لک زده بود واسه جنگل / که بره و توش بدوه/ که لا بلای درخت هاش جست و خیز کنه / که همه اش بازی کنه و باز بازی کنه و بازم بازی کنه / که لباس هاش از چمن جنگل لک سبز برداره و کفش هاش گلی بشه و مامانش غر بزنه : که آخه بچه چقدر بازی گوشی اما بعدش خود مامانش هم بخنده / مامانش چند وقته نمی خنده / چون پسرک خسته شده / با خودش گفت امروز باید کار را تمام کنم / می خوام روح رو از جسمم جدا کنم و از بیمارستان فرار کنم / پسرک خیلی تلاش کرد / اول روحش را از شصت پای راستش آورد بالا / بالاتر / روحش تو قلبش که جمع شد / یه هو زد بیرون . پسرک یه هو خودش را بین زمین و آسمون دید / داشت جسمش را روی تخت می دید / خواست که از پنجره فرار کنه / آخه بازم عمل داشت و از عمل خسته شده بود / خواست از پنجره بره بیرون که یه هو یه فرشته را دید / سلام فرشته مهربون

- سلام ولی  من اصلا مهربون نیستم

- آخه چرا من که کار بدی نکردم!!

- چرا خوب فکر کن

-فکرم کار نمی کنه خودت بگو

- همین که خسته شدی!/ همین که ناامید شدی/ می دونستی خدا از آدمایی که زود ناامید بشن بدش میاد /.خدا بچه ها را امتحان می کنه ببینه چقدر دنیا را دوست دارن /چقدر بابا مامانشون را دوست دارن/ چقدر زندگی جنگل دریا بازی مدرسه را دوست دارن و حاضرند  بخاطرش یه کوچولو سختی بکشن

- یعنی من؟؟؟

- یعنی تو زود خسته شدی / زودی برگرد سر جات روی تختت و بازم تو تخیلاتت/ تو جنگل بازی کن.این بهت امید می ده و امید اسم فرشته خاص خداست توی دل همه بچه های امیدوار

پسرک زود برگشت سر جاش - مامانش که اومد تو اتاق دید پسرک داره می خنده / مامان خوشحال شد خیلی خوشحال چون چند وقت بود خنده های پسرش را ندیده بود/

گفت: عزیزم خوشحالی؟!

- آخه فرشته خاص خدا تو دلمه....

- اسمش چیه اون فرشته؟

- امید.......امید........امید..........امید............امید......

(تقدیم به همه کودکانی که بر روی تخت بیمارستان نیازمند  دعای شما عزیزان هستند) م. جعفری خوزانی